تبليغاتX

بی سرزمین تر از باد
بی سرزمین تر از باد

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/07ساعت 1:39  توسط مهدی | 
عصیان خدائی


 عصیان خدائی

نيمه شب گهواره ها آرام مي جنبند
 بي خبر از كوچ درد آلود انسانها


باز هم دستي مرا چون زورقي لرزان
مي كشد پاروزنان در كام طوفانها


چهره هايي در نگاهم سخت بيگانه
خانه هايي بر فرازش اشك اختر ها


وحشت زندان و برق حلقه زنجير
داستانهايي ز لطف ايزد يكتا


سينه سرد زمين و لكه هاي گور
هر سلامي سايه تاريك بدرودي


دستهايي خالي و در آسماني دور
زردي خورشيد بيمار تب آلودي


جستجويي بي سرانجام و تلاشي گنگ
 جاده اي ظلماني و پائي به ره خسته


نه نشان آتشي بر قله هاي طور
نه جوابي از وراي اين در بسته


مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
مي شود يك دم از اين قالب جدا باشم


همچو فريادي بپيچم در دل دنيا
 چند روزي هم من عاصي خدا باشم


گر خدا بودم خدايا زين خداوندي
كي دگر تنها مرا نامي به دنيا بود


من به اين تخت مرصع پشت مي كردم
بارگاهم خلوت خاموش دلها بود


گر خدا بودم خدايا لحظه اي از خويش
مي گسستم مي گسستم دور مي رفتم


روي ويران جاده هاي اين جهان پير
بي ردا و بي عصاي نور مي رفتم


وحشت از من سايه در دلها نمي افكند
عاصيان را وعده دوزخ نمي دادم


يا ره باغ ارم كوتاه مي كردم
يا در اين دنيا بهشتي تازه ميزادم


گر خدا بودم دگر اين شعله عصيان
كي مرا تنها سراپاي مرا مي سوخت


ناگه از زندان جسمم سر برون مي كرد
پيشتر مي رفت و دنياي مرا مي سوخت


سينه ها را قدرت فرياد مي دادم
خود درون سينه ها فرياد مي كردم


 هستي من گسترش مي يافت در هستي
شرمگين هر گه خدايي ياد مي كردم


مشتهايم اين دو مشت سخت بي آرام
كي دگر بيهوده بر ديوارها مي خورد


آن چنان مي كوفتم بر فرق دنيا مشت
تا كه هستي در تن ديوارها مي مرد


خانه مي كردم ميان مردم خاكي
خود به آنها راز خود را باز مي خواندم


مينشستم با گروه باده پيمايان
شب ميان كوچه ها آواز مي خواندم


شمع مي در خلوتم تا صبحدم مي سوخت
مست از او در كارها تدبير مي كردم


مي دريدم جامه پرهيز را بر تن
خود درون جام مي تطهير مي كردم


من رها مي كردم اين خلق پريشان را
تا دمي از وحشت دوزخ بياسايند


جرعه اي از باده هستي بياشامند
خويش را با زينت مستي بيارايند


من نواي چنگ بودم در شبستانها
من شرار عشق بودم سينه ها جايم


مسجد و ميخانه اين دير ويرانه
پر خروش از ضربه هاي روشن پايم


من پيام وصل بودم در نگاهي شوخ
من سلام مهر بودم بر لبان جام


من شراب بوسه بودم در شب مستي
من سراپا عشق بودم كام بودم كام


مي نهادم گاهگاهي در سراي خويش
گوش بر فرياد خلق بي نواي خويش


تا ببينم درد هاشان را دوايي هست
يا چه مي خواهند آنها از خداي خويش


گر خدا بودم در سولم نام پاكم بود
اين جلال از جامه هاي چاك چاكم بود


عشق شمشير من و مستي كتاب من
باده خاكم بود آري باده خاكم بود


اي دريغا لحظه اي آمد كه لبهايم
سخت خاموشند و بر آنها كلامي نيست


خواهمت بدرود گويم تا زماني دور
زانكه ديگر با توام شوق سلامي نيست


زانكه نازيبد زبون را اين خداييها
من كجا وزين تن خاكي جداييها


 من كجا و از جهان اين قتلگاه شوم
ناگهان پرواز كردن ها رهايي ها


مي نشينم خيره در چشمان تاريكي
شب فرو مي ريزد از روزن به بالينم


آه حتي در پس ديوارهاي عرش
هيچ جز ظلمت نمي بينم نمي بينم


اي خدا اي خنده مرموز مرگ آلود
با تو بيگانه ست دردا ‚ ناله هاي من


من ترا كافر ترا منكر ترا عاصي
كوري چشم تو  ‚ اين شيطان خداي من

 

فروغ


2 نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/07ساعت 1:26  توسط مهدی | 
زندگی (روایتی دیگر از عسل بانو)

کنون که بر بام ِ خانه نشسته ام، صدای قرچ ِ قرچ پنجه های مرغان مینا را برروی آنتن می شنوم و صدای گنجشکان می پیچد در سکوت زیبای آسمان.

آسمانی که آبی و یک رنگ است و در عین یک رنگی پر از نقش و نگارهای رنگین ، که از فراسوی هر قوص ِ رنگهای آن می توان به خدا رسید !!!

 می شنوم صدای خش ِ خش برگ های پاییزی را که غلط می خورند بر روی آسفالت ِ کف خیابان و درد می کشند هم چون کاج پیری که

 جای پنجه های کبوتران ، تنه اش را زخمی کرده است و در میان این

 تلاطم ها من نشسته ام با چشمانی نگران که گذر زمان را دنبال می کنند.

به راستی این تلاطم ها برای چیست؟؟؟؟

برای بدست آوردن زندگی که دو روز بیشتر به طول نخواهد انجامید!!!

برای شنیدن یک موسیقی معنوی !!

و یا شاید برای نوازش پرهای نرم وسپید ِ یک کبوتر!!

امّا چگونه شده است که ما انسان ها در تلاطم هستیم برای شکستن دل های هم نوعان خود؟؟

و می جنگیم با حقیقت و روشنایی !! و گوش هایمان عاجز شده اند از شنیدن

صدای تاری،  که از خانه ی ِ دل خونین ِ عاشقی بر می خیزد وبه آسمانها عروج می کند .

به راستی چه چیز ما را از حقیقت ِ بودن ِ او  دور کرده است؟؟؟

چه قفلی دریچه ی قلبهایمان را به روی تابش نورش بسته است؟

کاش می شد که ابرهای باران زا باری دیگر، بارانی اسیدی را بر روی

قلب هایمان می باریدند و قفل های فلزی دل هایمان را ذوب می کردند تا

دریچه های گشوده ی قلبمان به روی نور حقیقت سلام کنند .

2 نوشته شده در  سه شنبه 1384/07/05ساعت 2:0  توسط مهدی | 

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/04ساعت 2:31  توسط مهدی | 
در برابر خدا

از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا

 
بانگ پر از نياز مرا بشنو
آه اي خدا ي قادر بي همتا


يكدم ز گرد پيكر من بشكاف
بشكاف اين حجاب سياهي را


شايد درون سينه من بيني
اين مايه گناه و تباهي را


دل نيست اين دلي كه به من دادي
در خون تپيده آه رهايش كن


يا خالي از هوي و هوس دارش
يا پاي بند مهر و وفايش كن


تنها تو آگهي و تو مي داني
اسرار آن خطاي نخستين را


تنها تو قادري كه ببخشايي
بر روح من صفاي نخستين را


آه اي خدا چگونه ترا گويم
كز جسم خويش خسته و بيزارم


هر شب بر آستان جلال تو
گويي اميد جسم دگر دارم


 از ديدگان روشن من بستان
شوق به سوي غير دويدن را


لطفي كن اي خدا و بياموزش
از برق چشم غير رميدن را


عشقي به من بده كه مرا سازد
همچون فرشتگان بهشت تو


ياري به من بده كه در او بينم
يك گوشه از صفاي سرشت تو


يك شب ز لوح خاطر من بزداي
تصوير عشق و نقش فريبش را


خواهم به انتقام جفاكاري
در عشقش تازه فتح رقيبش را


آه اي خدا كه دست توانايت
بنيان نهاده عالم هستي را


بنماي روي و از دل من بستان
شوق گناه و نقش پرستي را


راضي مشو كه بنده ناچيزي
عاصي شود بغير تو روي آرد


راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جام باده فرو بارد


از تنگناي محبس تاريكي
از منجلاب تيره اين دنيا


بانگ پر از نياز مرابشنو
آه اي خداي قادر بي همتا

فروغ                                                                            


2 نوشته شده در  دوشنبه 1384/07/04ساعت 1:54  توسط مهدی | 
جنون (فروغ )

جنون

دل گمراه من چه خواهد كرد
با بهاري كه ميرسد از راه ؟


يا نيازي كه رنگ ميگيرد
درتن شاخه هاي خشك و سياه ؟


دل گمراه من چه خواهد كرد ؟
با نسيمي كه ميترواد از آن


بوي عشق كبوتر وحشي
نفس عطرهاي سرگردان؟

 
لب من از ترانه ميسوزد
سينه ام عاشقانه ميسوزد


پوستم ميشكافد از هيجان
پيكرم از جوانه ميسوزد


هر زمان موج ميزنم در خويش
مي روم ميروم به جايي دور


بوته گر گرفته خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور


من ز شرم شكوفه لبريزم
يار من كيست اي بهار سپيد ؟


گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست اي بهار سپيد


دشت بي تاب شبنم آلوده
چه كسي را به خويش مي خواند ؟


سبزه ها لحظه اي خموش خموش
آنكه يار منست مي داند


آسمان مي دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمي گنجد


آه گويي كه اين همه آبي
در دل آسمان نميگنجد

 
در بهار او زياد خواهد برد
سردي و ظلمت زمستان را


مي نهد روي گيسوانم باز
تاج گلپونه هاي سوزان را


اي بهار اي بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام


در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام


مي خزم همچو مار تبداري
بر علفهاي خيس تازه سرد


آه با اين خروش و اين طغيان
 دل گمراه من چه خواهد كرد ؟

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/03ساعت 3:4  توسط مهدی | 
تقدیم به لاله های پرپر دشت عشق

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/03ساعت 2:17  توسط مهدی | 
یارب

2 نوشته شده در  یکشنبه 1384/07/03ساعت 1:58  توسط مهدی | 
برای دل خودم مینویسم
سلام

امشب یه حال عجیبی دارم میخوام واسه دل خودم بنویسم .

امروز بقول (حضرات )هفته  گرامی داشت دفاع مقدسه .

ولی من میگم هفته گرامی داشت

دلاور مردیه -هفته گرامی داشت . رشادت و معامله با خداست . هفته گرامی داشت اون عاشقائی که تو دل دشت تفتیده جنوب یا توی کوه های سر به فلک کشیده غرب جسم شونو جا گذاشتن و روحشون بسوی ابدیت پرکشیده .

یادشون بخیر رفتن تا ما ها الان اینجا راحت زندگی کنبم .البته اونا برای دل خودشون رفتن .اونا با خدا معامله کردن .آخه ..... که چه معامله شیرینی .معامله ای که هر دو سرش سوده .خوش بحالشون .

یاد باد یاد عشاقی که توی دشت بیکران عشق به دنبال لیلی خود بودن و برعکس مجنون به وصال لیلی خود رسیدن .

یاد باد و تا ابدیت یاد باد آن روزگاران مردانگی وشرافت و مردانه خون دادن .یادتون بخیر کمیلی ها - عماری ها - مالکی ها و یاد همه لاله های عاشق لشگر ۲۷ بخیر باد.

آخیش یکمی سبک شدم .

این شعر هم تقدیم به همه عاشق ها

 

عشق يعنی لحظه های بی قرار
عشق يعنی صبر ، يعنی انتظار
عشق يعنی اشتياق و اضطراب
عشق يعنی دلهره ، يعنی شتاب
عشق يعنی اشک ، يعنی عاطفه
عشق يعنی يادگاری ، خاطره

عشق يعنی لايق مريم شدن
عشق يعنی با خدا همدم شدن
عشق يعنی جام لبريز از شراب
عشق يعنی تشنگی ، يعنی سراب
عشق يعنی خواستن ، له له زدن
عشق يعنی سوختن ، پر پر زدن
عشق يعنی سالهای عمر سخت

 



2 نوشته شده در  شنبه 1384/07/02ساعت 4:54  توسط مهدی | 
2 نوشته شده در  جمعه 1384/07/01ساعت 2:14  توسط مهدی | 
منو که برات میمردم

منو که برات میمردم

تو خزون دل سپردن

 

دست تو وداع آخر

دست من یه بی صدا بود

 

تو قمار آشنایی با آشاره ی نگاهت

برگ آخر و می بردم

 

اون همه وعدهی فردا

اون همه خیال ساختن از لب تو

 

می شنیدم من خوش خیال ساده

همه عمرمو فروختم

 

حرفای تو رو خریدم

از کتاب سرنوشتم

 

از نگاه تو می خونم که دیگه

گم شده ام من تو شب کویر وحشت

 

واسه پیدا کردن راه یه ستاره ام ندیدم

حالا با دنیای من دنیای غم های من

 

از همه آشنا تری

از توی برکه ی ماتم

 

دلمو بر میداری تا

اوج رویا می بری

 

حالا با بهونه هات که

رفتنو پیش می کشی

 

آرزوهام بی فروغه

اون همه حرفای خوب

 

یا همش یه غصه بود

یا بهونه هات دروغه

 

2 نوشته شده در  جمعه 1384/07/01ساعت 1:29  توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
Email
آرشیو
دراین خانه شبهای تنهائی
هستی بخش جهان عشق آفرید.
واز عشق روشنائی آمد پدید.

دست نوشته های قبل
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم بهمن 1387
هفته اوّل آذر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم تیر 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته دوم دی 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته سوم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته اوّل مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته دوم شهریور 1384
هفته اوّل شهریور 1384
هفته چهارم مرداد 1384
 
تعداد بازدید از وبلاگ Free Web Site Counters
Get a

هستم یا نه




ليست وبلاگهای به روز شده ليست وبلاگهای به روز شده

دوستان بلاگرمن

< مرجان >

< شهر سکوت>

< کوچه شهر دلم >

< رویای غروب>

< سکوت را بیاموز تا دانا شوی>

< محمدبهترین خواننده ایرانی >

< کلبه تنهائی >

< دربرابرباد >